تبليغاتX
زندگانی سیبی است...

واقعا نمی دونم چی نوشتم:-؟؟

دو سال پیش رو خوب یادمه  خیلی غصه داشتم دنیا اونی نبود که من فکر می کردم دنیام خیلی بزرگ شده بود فکر می کردم تفکر اطرافیانم هم این جوریه اما نبود . اما با همه ی اینا ذوق داشتم خوشحال بودم سعی می کردم شاد جلوه داده بشم سعی می کردم دوستم داشته باشن

امسال تجربه ی من در حد همون دو ساله درد بزرگ شدنش رو تحمل کردم (از بی پولی یاد گرفتم) الان هنوزم مایل به ادامه هستم از ته دلم اما دیگه ذوقی ندارم گاهی فکر می کنم آیا می شه همون زندگی چد سال پیشم رو داشتم اما این جوری نبودم؟ اما بعدش می گم بی خیال بزرگ شدی پرنسس خودت خواستی تحملش کن

فردا صبح وقتی برم به جایی که همیشه با ناراحتی می رفتم اون جا (ناراحتی شاید خیلی درست نباشه اما کلا حس خوبی نداشتم هر بار که می رفتم) تکلیفم با خودم مشخص می شه اگه بتونم حرفم رو بزنم اگه بتونم برای یه بار بدون ناراحت شدن بدون عصبی شدن بدون لرزیدن حرفم رو بزنم می مونم تازه و اول جنگیدنمه 

اما اگه نشه...

نمی خوام به اون بُعد قضیه فکر کنم الان نه بعدا وقت زیادی برای فکر کردن به این موضوع دارم


اگه تونستید و خواستید واسم دعا کنید فردا روز سختیه برای من

ببخشید اگه چند روزی نیستم و نمی تونم به کامنت هاتون جواب بدم دلم برای همتون تنگ می شه مراقب خودتون باشید



!! نوشته شده توسط پرنسس | 23:19 | جمعه پانزدهم آبان 1388 •

قالب نو مبارکD:

وال پیپر گوشیم یه کلبه رو نشون می ده که روش برف داره و همین جوری هم همیشه برف می آد

حالا هم که قالبم پر از برفه

حس می کنم دمای اتاقم یه مقدار پایین اومد

می دونم یه کم دیر صفحه اش کامل می شه اما حداقل دیگه به هم ریخته نیست

اگه خدا نکرده باهاش مشکل داشتید بهم بگید

خیلی زود تر از اونی که فکرش رو کنید بر می گردم [نیشخند]

!! نوشته شده توسط پرنسس | 23:47 | پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 •

زنده ایم به زنده بودنت

درسته که من عاشق قدم زدن زیر بارونم. اونم تو خیابونی که برگ های زرد زیر پاهات ریخته باشن و روی جوب ها با برگ ها پوشیده شده باشن اما هیچ چیزی اندازه ی دیدن رودخونه ای که دوباره زنده شده حال من رو سر جاش نیاورد

خدایا نذار دوباره خشک شه


توضیح اضافی: گویا دوستانی که این جا رو با IE باز می کنن صفحه براشون کامل باز نمی شه و نمی تونن کامنت بذارن. ممنون می شم اگه باز هم این مشکل براتون پیش اومد بهم بگید تا ببینم مشکل از کجا می تونه باشه

!! نوشته شده توسط پرنسس | 15:14 | سه شنبه دوازدهم آبان 1388 •

یه پست یه کم اختصاصی:">

نزدیکه 19ماهه که می شناسمش . شناختن که نه، مرموز تر از اونیه که بشه شناختش. از زمان دیوونگیش باهاش بودم تا الان که واسه خودش آدمی شده. خودش که یادش نیست اما من تمام کمک هایی که بهم کرد و چیزایی که یادم داد رو خوب به یاد دارم. اون بود که فرق دوستیه یه طرفه و دو طرفه رو یادم داد چیزی که تو اون روزا خیلی به دونستنش نیاز داشتم اون بود که بهم گفت چه جوری می شه و باید عکس خوب انداخت. باهام راجع به رشته اش حرف زد و خیلی چیزای دیگه

یادمه اوایل می گفت دوستی یعنی کشک! نمی دونم هنوزم از نظرش دوستی کشک هست یا نه  اما من می خوام به کسی که دوست خوبی برام بود اینو بگم:

آدم..! جان تولدت مبارک. پارسال به موقع نفهمیدم تولدت کیه، می خواستم امسال جبران کنم اما چیزی که قابلت باشه رو نه می تونم بهت بدم نه می دونم چیه اصلا فقط اینو بدون که هر وقت برگشتی اسنک و راحت الحلقوم و یه پارچ شربت آب لیمو پیش من داری

خلاصه که انشاالله سال ها سال بهترین ها برات پیش بیاد و بهترین استفاده ها رو هم از لحظه هات بکنی. انشاالله دوستای خوبی مثل خودت دور و برت پیدا بشن.

!! نوشته شده توسط پرنسس | 1:6 | جمعه هشتم آبان 1388 •

یه عالمه حرف نگفته

تاریخ آخرین پست رو نگاه می کنم 24 روز گذشته. قبلا فکر می کردم من 24 روز از این جا دور باشم چی می شه اما حالا... تو این مدت خیلی وقتا می خواستم خیلی چیزا رو باهاتون در میون بذارم

می خواستم واستون از سخت ترین امتحان عمرم بگم امتحانی که سختیش به خاطر درسش نبود به خاطر جوش بود

می خواستم از آقا جونم بگم از اون خونه و هر چی توش بود

می خواستم از روزایی که پارسال تو این زمان داشتم بگم از آدمایی که اومدن و رفتن

می خواستم واستون از قضاوت ها بگم از دوست ها

می خواستم واستون بگم که می شه ساعت ها ناراحت بود اما به خاطر چند دقیقه تا چند روز خوشحال بود

می خواستم واستون از جایی بگم که معتادش شدم یادتون که می آد؟

می خواستم همه ی اینا رو بگم اما هر بار که می خواستم بگم می دیدم آرامش ندارم هیچ جا با هیچ سیستمی این آرامشی رو که تو اتاق خودم با سیستم خودم دارم نداشتم واسه همین صبر کردم صبر کردم تا آرامشم رو دوباره به دست بیارم حالا اومدم دوباره اومدم با همون آرامش قبل


دلم برای همتون تنگ شده بود. کامننت هاتون رو بار ها خوندم و به خودم به خاطر داشتن چنین دوستایی افتخار کردم

همگی رو دوست دارم


!! نوشته شده توسط پرنسس | 16:14 | یکشنبه سوم آبان 1388 •

من سالمم

من سالمم باور كنيد

سفر بودم حالا هم كامپيوترم مشكل داره

الانم از كافي نت مي آم اين جا

كليييييييييييييييييي حرف دارم كه بزنم مي ترسم يادم بره اما بايد بگم

واسم دعا كنيد

در گير نمره هامم

دلم واسه همتون تنگ شده

بر مي گردم

ههههههههههههههههههههه


!! نوشته شده توسط پرنسس | 13:41 | پنجشنبه نهم مهر 1388 •

نام این وبلاگ تغییر نخواهد کرد

امشب وقتی ازم پرسیدی از "سیب"ت چه خبر باورم نشد تو آینه نیگات کردم و خندیدم و گفتم خوبه گفتی هنوزم اطلاعات بهش می دی؟ گفتم آره هست  عوض شده اما هست. نمی دونی چقدر ته دلم خوشحال شد که هنوز یادته. کی جز من می دونه که بار ها برای دیدن کامنت هات ذوق زده این جا رو باز کردم؟ کی جز من می دونه که حرفای اون روزات چقدر روم تاثیر گذاشت؟ کی جز من می دونه به خاطر تذکر تو بود که رخت سیاه رو از تن وبلاگم در آوردم و این رخت رو تنش کردم؟

حالا می خوام "سیب"م همون "سیب" بمونه می خوام یادم بمونه که یه روز سراغ "سیب"م رو ازم گرفتی. می خوام همون "سیب" بمونه تا مثل روزایی که به شوق دیدن حرفات می اومدم این جا بازم حرفات یادم بمونه.

شاید تنها کسی باشی که بدون نگرانی از اینکه این حرفا رو می خونی این جا نوشتمشون. شاید دیگه نگران این نباشم که ممکنه در موردم چی فکر کنی.  تو بهم گفتی نترسم تو بهم گفتی وقتی حرفی رو به کسی بزنم که مطمئن باشم بعدا پشیمون نمی شم. من مطمئنم حداقل در مورد تو مطمئنم


توضیح اضافی: دوستان عزیز ممنون بابت اسامی پیشنهادیتون از همگی ممنون اما تصمیمم برای تغییر اسم عوض شد. می خوام "سیب"م  باز هم همون "سیب" بمونه

یه قالب روشن می خوام سه تا قالب تو ذهن خودم هست اگه چیزی هست که ساده باشه بهم بگید ممنون می شم آخه بهم گفته بود که قالب تیره باعث می شه چشم آدم درد بگیره


توضیح اضافی تر: (حدودا 12 دقیقه بعد از ارسال این پست پرنسس با یک عالمه خاطره می نویسد): رفتم نظرات رو خوندم بیشتر از یک سال گذشته. ماحصل خوندن کامنت های گذشته این یه تیکه بود : "یه انتقاد از وبلاگت (رنگ ضمینش رو از تیرگی در بیار البته اگه دوست داشتی) چون رنگ تیره توی بعضی از مانیتورها بقدری کدر نشون داده میشه که چشم آدم رو درد میاره." شاید به درد شمایی هم که قالبت تیره است بخوره

!! نوشته شده توسط پرنسس | 2:34 | سه شنبه هفدهم شهریور 1388 •

RSS