تبليغاتX
زندگانی سیبی ست...

دیروز از دور دیدمش اما به ذهنم نرسید که می تونم کنارش هم باشم

اما امروز وقتی که دیدم 20 دقیقه وقت اضافه دارم به ذهنم رسید برم پیشش

توی راه حواسم به موضوع های دیگه پرت بود به این که یه روزی با دوستی در موردش حرف زده بودیم که من چقدر دوستش دارم

ولی وقتی نزدیکش رسیدم دیدم که چقدر زیبایی هاش زیاد شده  یا شاید بشه گفت زیاااااااااد تر شده


توی یه دایره به ترتیب پرواز می کردن سر و صدایی راه انداخته بودن که نگوووووووو

نا خود آگاه قربون صدقه شون می رفتم

دلم می خواست که بتونم به شما هم نشونشون بدم اما چه کنم که برای ثبت خاطراتم فقط یه گوشی همراهم بود با یه دوربین 2 مگا پیکسلی

داشتم ازشون عکس می گرفتم فیلم می گرفتم که دو تا خانوم و یه آقا اومدن اون جا. حضورشون باعث شد که سر و صدای اونا بیشتر بشه وای که چقدر عشق می کردم هوا سرد بود خیلی سرد اما می ارزید اون جا باشی و نگاهشون کنی

اون خانوم چیزی رو به من داد که اون لحظه واقعا دلم می خواست  اگه منم می دونستم که اون جا می رم حتما با خودم می بردم اما خیلی یه دفعه ای شد. بازم خدا به اون خانوم خیر بده که آرزوی اون لحظه م رو بر آورده کرد.

گوشیم زنگ خورد و فهمیدم که باید برم اما اغراق نکردم که جون دوباره گرفتم منی که انقدر بی حال بودم که حتی موقع رد شدن از خیابون هم نمی دونستم دارم چیکار می کنم حالا بعد از این که دیدمشون دوباره جون گرفتم شارژ شارژ بودم

خدایا ممنون از این حس خوب


قبل از این که دوباره به خون من تشنه بشید ادامه مطلب رو ببینید
ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط پرنسس | 20:4 | شنبه هفدهم بهمن 1388 •

من چی کار کنم خب؟

پر شدن اینباکس گوشیم برای من همیشه یاد آور خاطراته

چون عادت ندارم که اس ام اس هام رو پاک کنم و وقتی که پر می شه شروع می کنم از اولین اس ام اس می خونم و اونایی که حرفی برای گفتن نداره پاک می کنم این وسط خیلی چیزا یادم می آد

هر سری موقع پاک کردن اس ام اس هام از این مجموعه اس ام اس گذشتم حتی نمی خوندمشون چون می دونستم توشون چی نوشته اما دیشب شروع کردم به خوندن

این اس ام اس مربوط به زمانی بود که شرایطم داشت عوض می شد اون زمان اولین کسی که باهاش حرف می زدم همین دوستم بود و اون با اس ام اس هاش گاهی پیگیری می کرد، آرومم می کرد، سر به سرم می ذاشت حتی دعوام می کرد بار ها و بار ها ازش خواستم که برام دعا کنه و اون بهم اطمینان می داد... وقتایی که نا امید می شدم بهش اس ام اس می دادم یا گاهی که چند روز خبری ازم نمی شد خودش اس ام اس می داد...

موقعی که ناراحت بودم کنارم بود

موقعی که مستاصل بودم کنارم بود

موقعی که خوشحال بودم کنارم بود 

وقتی دلهره داشتم کنارم بود

وقتی احساس تنهایی می کردم کنارم بود

وقتی کنار این دوستم بودم خوشحال بودم

کنار اون کمک کردن رو یاد گرفتم

ارزش دادن به یه دوست رو

مسئولیت پذیر بودن رو

توجه کردن رو

ولی...

وقتی کنارش بودم گاهی حس می کردم که بچه ام، که همه ی کارام اشتباهه، که مسئولیت پذیر نیستم. چند باری باعث شد که اشکم در بیاد باعث شد حس بدی نسبت به خودم داشته باشم...


اون روز بعد از این که سر اون مسئله ی کوچیک با هم بحثمون شد (از همون بحثای مسخره ای که همیشه هر دومون خودمون رو محق می دونستیم) بهم گفت : احتمالا دوباره چند روزی اوقات تلخی می کنیم و بعدش وانمود می کنیم که اتفاقی نیفتاد (تقریبا بعد از هر دعوا کارمون همینه) و من تصمیم گرفت که این بار کوتاه نیام می دونم که یه ایراد، یه ناراحتی، یه اوقات تلخی نمی تونه همه ی اون محبت ها رو پاک کنه اما دوست ندارم کسی فکر کنه بهتر از من صلاح من رو می دونه که نمی تونم خودم برای خودم تصمیم بگیرم.

دیشب وقتی داشتم اس ام اس هام رو می خوندم یادم اومد که این "چد روز اوقات تلخی" تبدیل شده به "چند هفته بی خبری" نه من سراغی از اون می گیرم نه اون از من. قبلا ها تا یکی مون چراغش رو تو مسنجر روشن می کرد اون یکی بهش پی ام می داد ولی الان مدت ها هر دومون روشنیم و اون یکی کاری به کارش نداره

دودلم

نمی دونم باید من قدم اول رو بذارم و باز باهاش خوش باشم و گاهی از دستش تا سر حد خودکشی ناراحت یا اینکه نه لحظات شادی رو داشته باشم نه از دستش حرص بخورم. نمی دونم این دوستی هم مثل بقیه ی دوستی هام کم رنگ و کم رنگ و کم رنگ تر می شه تا این که یه روز فقط ازش یه اسم بمونه تو لیست مسنجرم یا این که براش کاری می کنم تا دوباره پر رنگ بشه

نظر شما چیه؟ کدومش بهتره؟



!! نوشته شده توسط پرنسس | 11:19 | جمعه شانزدهم بهمن 1388 •

فقط حرف بزن!

گاهی وقتا به همه چیز عادت می کنی

به بودن در یه جا عادت می کنی

به آهنگ گوش دادن عادت می کنی

به درس خوندن عادت می کنی

به دیدن یه فیلم عادت می کنی

به بیرون رفتن عادت می کنی

گاهی حتی به حرف زدن یا نزدن هم عادت می کنی

و من از عادت کردن متنفرم

دوست دارم همه چیز رو خوبی یا بدیش رو حس کنم

دوست ندارم از روی عادت کاری رو بکنم پس وقتی می بینم که عادت کردم کاری رو می کنم بر خلاف اون تا فقط عادت نکنم

چند روزی بود که به حرف نزدن عادت کرده بودم به روز مرّگی هایی که با قبل ها متفاوت بود عادت کرده بودم

به خسته بودن به همه چیز

انگشتام به جای کار کردن روی کیبورد با موس کار می کرد و این برای من حکم نابودی رو داشت نابودی روز به روز

تا این که امروز بعد از یه عالمه وقت با Meci چت کردم حرفایی که نزده بودم رو زدم  و الان تازه شدم

می خواستم این پست رو بنویسم تا این که عادتم رو بشکنم

مهم نبود چی می گم مهم این بود که به انگشتام اجازه  ی تایپ رو بدم 

پست بی محتواییه می دونم اما این جوری بهش نگاه کنید که قرار بود عادت شکن باشه


ممنون که من رو تنها نمی ذارید ممنون که با این که 12 روز از تاریخ پستم می گذره اما وقتی می آم این جا دوستایی بودن که به یادم باشن ممنون که این جا رو برام زنده نگه می دارید ممنون که هستید

توضیح اضافی: میس آدامم نا خدایم دیروز زندگی رو جور دیگه ای شروع کرد موفق باشه همیشه و در همه حال

بدون که پشتتیم و آرزومند شنیدن خبرای خوبتون

توضیح اضافی تر: پرسپولیسیای عزیز تبریک می گم بهتون تا دربی دیگه خوش باشید

!! نوشته شده توسط پرنسس | 17:10 | چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 •

RSS